هبوط

درد بودن...

چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن ! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است . در بهار ، هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند یاد تنهایی را در سرت بیدار می کند. هر گل سرخی بر دلت داغ آتشی است. در آن روزها که آفتاب و باران بهم در میاویزند ، در آن شبهای کویر که از آسمان ستاره می بارد و دشت دعوتی را با دل تو تکرار می کند ، در سینه ی دشتی افق خونین را مینگری و مسافری تنها از پنچره ی کوپه ی قطارش سال نو را در گریبان سپیده تحویل می کند ، بینشتر از همه وقت ، دشوارتر از همه جا احساس می کنمی که در این مثنوی بزرگ طبیعت مصراعی ناتمامیم ، بودنمان انتظار یک بیت شدن است !

در آن حال که لذتی را بادیگری می بریم ، زیبائی یی را با دیگری می بینیم ،احساس اینکه آن چه را در این لحظه ها در خویشتن خویش می یابیم ، آنگونه که هم اکنون هستیم همان است که می یابد و همانگونه است که او هست ، بیگانگی را تسکین می دهد ، یکه بودن را جبران می کند ، رنج نمیه ماندن را التیمام می بخشد ، خویشاوندی و همانندی با شرکت دو روح در یک احساس حس می کنند . اگر هردو یکجا و یک وقت تجربه کنند باهم و بخصوص بی دیگری . تفاهم ، نه تفاهم در مفهوم که تفاهم در فهمیدن !! 

این است که تنها خوشبخت بودن ، خوشبختی یی رنجزا است ، نیمه تمام است که تنها بودن ، بودنی به نیمه است و من برای نخستین بار  .... و برای آخرین بار درهستی ام رنج تنهایی را احساس کردم . بیکسی بهشت را در چشمم کویر مینمود. جز این هنگام تنهایی پناهگاه مانوس من در گریختن از تن ها شد ....

منبع : کتاب هبوط از دکتر شریعتی 

/ 0 نظر / 7 بازدید